دوشنبه یکم تیر 1388
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:51 شماره پست: 56
روي اسكله بودم ، يك شيشه زيتون دستم بود ، زيتون ميخوردم ، دونه هاشو مينداختم تو آب و به ماهي هايي كه دورش جمع ميشدن نگاه ميكردم.مردي كنارم بود.
مرد: منم زيتون دوست دارم.
من: زيتون يعني زندگي ، وقتي زيتون ميخورم حس ميكنم خوشبختم.
مرد:من خوشبخت نيستم،ميخوام خودمو بندازم تو آب.
من: مگه زيتون دوست نداري؟
مرد:چرا، ولي من با زيتون خوشبخت نميشم.
من:يه دونه زيتون بخور بعد خودتو بنداز.
مرد: اگه همشو بدي به من شايد خودمو نندازم تو آب .
من: باشه همش مال تو.
شيشه زيتونو دادم به مرد خودمو انداختم تو آب ، مردم.
نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 13:2 | لینک
|
