دوشنبه سیزدهم مهر 1388
دیشب رفتم خونه سید میران سرابی .
خونه به هم ریخته بود آهو نبود بچه ها گریه میکردن.
همسایه ها می گفتن مشهدی آهو رو از خونه بیرون کرده.
لب حوضچه نشستم ،هما از پله های اطاق پایین اومد.
به من نگاه میکرد ،گفتم میران کجاست؟
گفت:نمیدونم رفته بیرون.
گفتم چرا جلوشو نگرفتی؟
گفت: تو میدونی چرا.
گفتم باید یه کاری کرد .
گفت:نمیخوام کاری بکنم این تقدیر ماست. من و تو.
نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 16:34 | لینک
|
