تبليغاتX
بن بست

خدا ما رو براي هم نميخواست

فقط ميخواست همو فهميده باشيم  

بدونيم نيمه ما مال ما نيست

فقط خواست نيمه مونو ديده باشيم

 

تمام لحظه هاي اين تب تلخ

خدا از حسرت ما باخبر بود

خودش ما رو براي هم نميخواست

خودت ديدي دعامون بي اثر بود

 

چه سخته مال هم باشيم و بي هم

ميبينم ميري و ميبيني ميرم

تو وقتي هستي اما دوري از من

 نه ميشه زنده باشم نه بميرم

نميگم دلخور از تقديرم

 

اما

 

تو ميدوني چقدر دلگير اين عشق

فقط چون دير بايد ميرسيديم

داره رو دست ما ميميره اين عشق

 

نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:48 | لینک  | 

تو به راه خود مي روي و من به راه خود….
ديدار ما به دياري ديگر…
آنجا كه نه خانه اي باشد و نه حتي ويرانه اي
كه لختي در آن درنگ كنيم …
مي روم
برو
صحبت از هر چيز ميان ما نابجا بوده است .مي داني كه چه مي گويم ؟
ما يك عمر بيهوده خويش را تكرار كرده ايم و باور داشته ايم كه زندگي ، زنده بودن است
و يك كيسه پرتقال …
در آستان خانه اي با حوض سفالين
اين خانه را آتش مي بايدش زد
آنجا كه تصوير تازه اي نيست

ما چه خوب نقاش شده ايم ، نگارينه اي را به دست بي بركت رنگي افزودن
نه در زمانه شوكت نقاشي كه در گاه بساطي هاي تابلو فروش …
در لحظه هاي تلخ فقر
با لباسهاي تاناكورا
با كفش هاي سوراخ
و جيب هاي پاره
كه با زور دست هاي جستجوگر بكارت از كف داده اند..!

خوب بود دردي نبود و ما هنرمند بوديم!
تابلو مي كشيديم و نمي فروختيم…
زندگي مي كرديم و دوست مي داشتيم
و ديگر هيچ

من مي ترسم كه احساس امروزينم ، موهبت فقيري باشد و نگاه حسرت آميزي كه به لبو هاي داغ كرده ام
من مي ترسم كه آسمان را اگر مي بينم ، با چشمي روشن از انزوايي بي مقدار باشد و نه با دركي كه هديه اي عاشقانه است
من مي ترسم …
پس برو اي همراه من
كه ما – من و تو – بيهوده بساط كرده ايم
خويش را…

شاعر:....

 

نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:56 | لینک  | 

دايي بهروز

 مامان هر وقت از تو حرف ميزنه بغض ميكنه ، ميگه وقتي ميرفتي 18 سالت بوده ،ولي آقايي بودي واسه خودت ، يه دفعه زخمي برميگردي ولي كسي حريفت نميشه كه ديگه نري  .

  كوچيك كه بودم از مامان پرسيدم:

دايي چرا رفت؟

 گفت:به خاطر تو مينا ، سميه، علي ،جلال، به خاطر دوستات .

 كلي ذوق كردم ، رفتم به دوستام گفتم دايي من به خاطر شماها  جنگيده .

 بزرگ تر كه شدم  به الهه و محمد كه با تعجب به قيافه هاي ماتم زده ما سر مزارت نگاه ميكردن گفتم: دايي بهروز به خاطر ايران از خودش گذشت  ، به همديگه نگاه كردن و سرشونو تكون دادن يعني منظورمونفهميدن گفتم:دايي بهروزبه خاطر شما ،عليرضا ،هادي ،مهدي ، شيوا ، به خاطر دوستاتون رفته جنگيده .

 دايي بهروز

 صبح كه خواستم بيام بيرون مامان نگران بود كلي بهم سفارش كرد كه كاري به كسي نداشته باش ، خدا جاي حق نشسته ، زود برگرد خونه ، تواين شلوغيا نري ، تا دم در با اين حرفا بدرقه م كرد .

 ساعت 4ونيم بود، كيفم رو دوشم بود، مقنعه م سرم بود ، سرم گرم اتفاقات دفتر بود ، نفهميدم چي شد فقط ديدم يه جفت پا با فاصله ي چند سانت روبه رومه يه چوب رو تخت سينه م .

 سرمو آوردم بالا، به زحمت 17سالش ميشد ، زل زده بود تو چشمام هلم داد عقب

 گفت: اين دفعه ي دومه كه داري از اين خيابون رد ميشي .

 انگار فكم قفل شده بود ، هيچي نگفتم.

 يه قدم ديگه هلم داد عقب

 گفت: گمشو تا  ...

 سرم گيج ميرفت ، چشمام ميسوخت ، دلم بيشتر ميسوخت ، پاهام سنگين شده بود ، يكي برام ماشين گرفت ، رسيدم.

 دايي بهروز

نه مرگ گفتم نه درود ، پس چرا تحقير شدم ؟

 مامان فهميد ، بغضش تركيد ، گريه كرد ، براي من ، براي تو ، براي ندا.

 

نام:دايي بهروز

 محل شهادت: شلمچه

 تاريخ شهادت: ارديبهشت 61عمليات بيت المقدس مقدماتي

 

نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:35 | لینک  | 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:51 شماره پست: 56

روي اسكله بودم ، يك شيشه زيتون دستم بود ، زيتون ميخوردم ، دونه هاشو مينداختم تو آب و به ماهي هايي كه دورش جمع ميشدن نگاه ميكردم.مردي كنارم بود.

 

مرد: منم زيتون دوست دارم.

من: زيتون يعني زندگي ، وقتي زيتون ميخورم حس ميكنم خوشبختم.

مرد:من خوشبخت نيستم،ميخوام خودمو بندازم تو آب.

من: مگه زيتون دوست نداري؟

مرد:چرا، ولي من با زيتون خوشبخت نميشم.

من:يه دونه زيتون بخور بعد خودتو بنداز.

مرد: اگه همشو بدي به من شايد خودمو نندازم تو آب .

من: باشه همش مال تو.

 

شيشه زيتونو دادم به مرد خودمو انداختم تو آب ، مردم.
نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 13:2 | لینک  | 

 

نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:10  توسط بهاره عقلمند 

ديشب كابوس ديدم .

رفته بودم رستوران غذا سفارش دادم ، باقالي پلو با گوشت ، ژله ، سالاد با سس فراوون ، ايستك استوايي .

 

گارسون : خانوم ما فقط ميتونيم به شما سالاد بديم با يه مقدار گوشت بدون چربي آب پز شده .

من : يعني چي آقا غذا ندارين در رستورانو تخته كنين .

گارسون: خانوم ما غذا داريم به شما نميتونيم سرويس بديم.

من : منظورتون چيه مگه من قاتل باباي صاحب رستورانم .

گارسون: نخير خانوم شما چاق هستين .

من: چي ميگي آقا حالت خوبه ؟

گارسون: بخش نامه اومده رستورانا بايد به افراد چاق با توجه به اضافه وزنشون غذا بدن ، به نظر من شما فقط بايد سالاد بخورين با گوشت آب پز .....

 

نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 12:1 | لینک  | 

 

نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:5  توسط بهاره عقلمند 

وقتي علي آقا چايي مياره ...

 من: دستت درد نكنه علي آقا.

علي آقا: نوكرتم.

 

وقتي علي آقا ميخواد بره خريد...

 علي آقا: شما چيزي نميخواين؟

من: چرا ، مثل هميشه يه ماست ليواني ، مرسي علي آقا .

علي آقا:نوكرتم.

 

وقتي علي آقا ظرف غذامو ميشوره ...

 من : علي آقا خودم ميشستم دستت درد نكنه.

علي آقا : نوكرتم.

 

وقتي علي آقا زمينو جارو ميزنه ...

 من: خسته نباشي علي آقا .

علي آقا : نوكرتم.

 

وقتي علي آقا هست ما ميريم...

 من: خداحافظ علي آقا.

علي آقا : نوكرتم خداحافظ.

 

من: علي آقا خيلي مردي.

  
نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:59 | لینک  | 

 

 نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 14:46  توسط بهاره عقلمند 

عروسك پشت ويترين بود . خوشحال بود همه دوسش داشتن تا وقتي اون اومد عروسك نمي خواست باهاش بره دلش براي دوستاش تنگ ميشد  اما رفت چشماشو بست  .

 

عروسك : اونجا پشت ويترين دلم ميگرفت اما حالا تو هستي من تنها نيستم .

اون: تو عروسك مني فقط مال مني ميخوام بذارمت يه جايي كه هيچ كس بهت دست نزنه.

 

مهمون اومد عروسك به مهمون خنديد اون ناراحت شد دلش گرفت عروسك غصه خورد.

 

اون: چرا نگاش كردي مگه تو مال من نيستي؟

عروسك: تو منو گذاشتي جايي كه همه نگام ميكنن من خسته شدم.

اون: اصلا چشمات بهت نمياد درشون ميارم ميذارم يه گوشه اي اينجوري بهتره.

عروسك : ولي من اينجوري جايي رو نميبينم .

اون: خودم مواظبتم.

 

اون همش عروسكو دستمالي ميكرد عروسك درد داشت ولي چيزي نميگفت آخه نميخواست اون غصه بخوره.

عروسك هميشه تنها بود اون ميرفت جايي كه عروسك نميدونست كجاست. عروسك دلش گرفت روي پاهاش وايساد يه قدم دو قدم افتاد نميديد. همون جا موند.اون اومد.

 

اون: چرا اينجايي چرا از جات تكون خوردي؟

عروسك: حوصلم سر رفته بود ميخواستم برم بيرون پيش دوستام .

اون : تو كه بدون من جايي نميتوني بري خودم ميبرمت.

عروسك: كي ميريم ؟

اون: زوده زود حالا بذار پاهاتو دربيارم بذارم كنارت خوشم نمياد ازشون.

 

عروسك تنها بود به دوستش زنگ زد اون اومد عروسك ترسيد .

 

اون: با كي حرف ميزدي؟

عروسك: با دوستم ،دلم براش تنگ شده بود .

اون: دوستات ديگه نميخوان تو رو ببينن .

عروسك: من خيلي غصه ميخورم چرا پيشم نميموني؟

اون: من كار دارم ،ميدوني اگه دستات نباشن قشنگ تري منم بيشتر دوستت دارم.

 

عروسك ديگه چيزي نگفت.  اون ديگه نيومد . عروسك ميخواست بره اما نميشد ،نميتونست . عروسك خالي بود فقط يه ضبط صوت تو دلش بود اما عروسك ديگه اونم نميخواست ، آرزو ميكرد يه نفر اونو از دلش دربياره .
نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:58 | لینک  | 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 11:25 شماره پست: 57

من:چقدر وقت دارم؟

خدا:چيزي نمونده.

من: چرا انقد زود؟

خدا:دلم برات ميسوزه نميخوام بيشتر بسوزي.

من:تو كه منو نميسوزوني،نه؟

خدا:مجبورم، جواب بقيه رو چي بدم.

من:بگو بچه گي كرده نفهميده.

خدا:نميشه ،چقدر گفتم نكن.

من:گناه شيرينه مثل آيس پك .

خدا:اگه بموني ادامه ميدي؟

من:آره،صبر اومد ،نميخوام بمونم .

خدا:چه جوري؟

من:تو تصميم بگير فقط قبلش بهم خبر بده.

نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:54 | لینک  | 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 15:21 شماره پست: 54

صداش مثل پس گردني بي هوا نازل شد، صورتش سرخ شده بود از عصبانيت ،ميگفت من ازبچه م نميگذرم ...

 

مرد: تو که ادعای مادری داری بمون زندگیتو بکن .

زن: بمونم ببينم يكي ديگه رو سرم هوار شده مگه احمقم .

مرد: تو به اون چيكار داري بشين سر خونه زندگيت .

زن:خجالت بكش روزي صد بار آرزوي مرگتو ميكنم.

مرد: از چي خجالت بكشم، تو براي من زن نيستي مادره بچه مي .

زن: اون روزايي كه داشتي از مريضي ميمردي من زنت بودم عشقت بودم .

مرد: من كار درستي دارم ميكنم ، به هيچ كس ربط نداره توام ميتوني برگردي به همون خراب شده اي كه بودي بچه مو نميذارم بدبخت كني.

 

زن گريه نميكرد فرياد نميزد پسرشو كه با ماشينه قرمزش ور ميرفت رو نگاه ميكرد .

نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:53 | لینک  | 

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 11:17 شماره پست: 53

ايستگاه بعد آزادي ...

رو به روي من ايستاده بود ، چادرش رو با يه دست جمع كرده بود زير بغلش و دست ديگه ش به كمرش بود . نيم نگاهي به من مي كرد بعد نگاهي به دختر . چند بار به دختر نگاه كردم هيچ چيزش جذاب نبود كه زن بيشتر به اون نگاه كنه! كيفمو جابه جا كردم كه يعني يه كمي برو اونطرف تر تو كه جا داري !روسري دختر از سرش افتاد . زن با نگاهش به دختر فهموند كه روسريتو درست كن .

زن: خانوم ما ميخوايم بريم تهرانپارس ؟

من: با همين قطار برين آخرش پياده شين باقي راه رو بايد با ماشين برين.

زن: اتوبوس نداره؟

من: نميدونم بپرسين شايد باشه.

دختر: حالا مگه چقدر راهه چه فرقي ميكنه.

زن: بله براي شما فرقي نميكنه كرايه ها سر به فلك كشيده.

من: بپرسين احتمالا اتوبوس هم هست.

 

دختر در حالي كه غر ميزد به بهانه اينكه ميخواد دست تو كيفش بكنه با آرنجش كوبيد تو پهلوي من.

ايستگاه ميدان حر...

زن همونطور دست به كمر بود و هر چند دقيقه به قيافه ي درهم و آشفته به من نگاه مي كرد .

 

زن: قدر سلامتيتونو بدونين يك ماهه از كمر درد شب و روز برام نمونده.

من: بفرماييد بشينيد .

زن: نه دخترم اذيت ميشي .

من: نه من ايستگاه بعد پياده ميشم .

 

زن نشست.دست كرد توي كيفش انگار دنبال چيزي ميگشت. پيدا نكرد. رو كرد به دختر

 زن: قرصم تو كيفم نيست . چقدر بهت گفتم يادم بنداز برش دارم .

دختر: مامان چقدر غر ميزني از كارو زندگيم زدم دارم باهات ميام اون سر تهران جاي تشكرته!

 

ايستگاه حسن آباد.

نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:52 | لینک  | 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 10:34 شماره پست: 52

هيچ دري صداي جير جير نمي داد ، هيچ شيري  چكه نمي كرد ، پنجره ها به هم نمي خوردند ...

 

زن: تو صدايي ميشنوي؟

مرد: نه حتي صداي نفس كشيدن تو رو هم نميشنوم .

زن: من كه نفس نميكشم.

مرد:آره يادم افتاد تو چند ساعت پيش مردي.

زن: چرا منو كشتي؟

مرد: نميخواستم بدون تو زندگي كنم .

زن: مگه تو هم مردي؟

مرد: يك ساعت بعد از تو .

نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:52 | لینک  | 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 15:51 شماره پست: 50

 من بي رحم بودم  همه چيز زود اتفاق افتاد ، خيلي زود .

 

زن: من حتي تو رو نميشناسم.

من: ولي من تو رو خوب ميشناسم .

زن: كشتن من چه نفعي براي تو داره ؟

من : تو راه منو سد كردي.

زن: تو كي هستي؟

من: كسي كه هر روز آرزوي نبودن تو رو ميكنه.

زن: من تا حالا به كسي اينقدر بد نكردم كه لايق مرگ باشم.

من: خاك بر سرت ، نميدوني خيانت كردن و بدي كردن چه لذتي داره .

زن: ميشه يه جوري بكشيم كه خيلي درد نكشم؟

من: نه احمق ، ميخوام ببينم كه عذاب ميكشي وگرنه مردنت كه به دردم نميخوره .

زن: پس بگو ميخواي باهام چيكار كني؟

من : حرف نزن ، ميخوام خوب فكر كنم .

زن: فكر كردم آدم باهوشي هستي ، ولي انگار احمقي بدون برنامه اومدي منو بكشي؟

من: نه ، هرچي فكر كردم چطور بكشمت كه از عذاب كشيدنت لذت ببرم ... نميدونم.

زن: ميخواي خودم بگم ؟

من: آره.

زن: حرف بزن، بگو چطور بهم خيانت كردي ، بگو چيكار كردي.

من: آره اين بهترين راهه.

 

من همه چيزو گفتم، زن مرد.

نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:51 | لینک  | 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 15:18 شماره پست: 59

يه صدايي اومد.

 توهم بود.شايدم تصور .

 ساكت من يه صدايي شنيدم.

 

ميگم حرف نزن !

 بسه ديگه دارم خفه ميشم.

 خودشه همون صدا.

 من:كي بود؟

 صدا: بسه بسه.

 من: چي ميگي؟كجايي؟

 صدا: داري خفه م ميكني اينارو بردار .

 من: چي رو بردارم ؟من اصلا تو رو نميبينم.

 صدا: با توام  تو رو خدا اگه برشون نداري ميميرم.

 من: بگو كجايي؟بگو چطور ميتونم كمكت كنم؟

 صدا: م....ن.....د...ل

 من: چي شد؟كجا رفتي؟

 

ديگه هيچ صدايي نيومد .صدا تموم شد .

 

كمي بعد ....من ديگه هيچ حسي نداشتم .من نه غصه داشتم نه خاطره نه بغض.

 دلم مرد. ديگه دل نداشتم.

نوشته شده توسط بهاره عقلمند در ساعت 11:49 | لینک  |